در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم
نظرتو بگو
نظرات شما عزیزان:
علي جلالي 
ساعت13:54---24 آذر 1391
خيلي زيبادرست کردي وبلاگتون اين داستانتم قشنگ خوبه که بازم پيشرفت کني پویا:مرسی....حتما علی جون....بعدشم عزیزم هنوز اولشه!
علي جلالي 
ساعت13:53---24 آذر 1391
خيلي زيبادرست کردي وبلاگتون اين داستانتم قشنگ خوبه که بازم پيشرفت کني
|